این جایی که ایستاده ام
این جایی که با خیال راحت دیگر من ِ ماهایمان نیستم
این جا که دیگر آنقدر نگاهت نکرده ام که روی صورتت خاک گرفت و دیگر نمی فهمم تو هم توی ِ ماهایمان نیستی
این جا که حتی ریسایکل بین ات را هم خالی می کنی
و من
باز هم
نمی فهمم
که آن جایی که ایستاده بودیم
تا این جایی که ایستاده ام
هیچ چیز مهم نبود
جز اینکه من تورا دوست داشتم
خیلی هم دوست داشتم
رمه ام گم شده است
رمه ام
آن همه شعری که برایت گفتم
ناگهان گم شد و رفت
حرف مردم شد و رفت
چه کسی گفت
خداوند ، شبان همه است
من شبان رمه ی خود بود
غفلت من ، رمه را از کف برد
غفلت او شاید
هم از این دست مرا
هم از این دست تو را
رمه ام را
همه را
…
بخوانید به بانگ بلند
unripe
March 29, 2010
در انتظار باور کالی
که با بهار هم
نمی رسد
P∩F=F
March 14, 2010
فالس ها در اجتماع هیچ مشکلی ایجاد نمی کنند
اما حیف از روزی که
به اشتراک گرفته شوند
پ.ن : = در اصل <=> است
چه اشتباهی هستیم
February 18, 2010
تا حالا متوجه شده اید که همه ی آثار بزرگ ادبی _
موبی دیک ، هاکلبری فین ، وداع با اسلحه ، داغ ننگ ، نشان سرخ دلیری ، ایلیاد و
ادیسه ، جنایات و مکافات و …_ درباره ی این است که انسان بودن چه چیز مزخرفی است
؟!
( واقعا خیال آدم راحت نمی شود که همچو چیزی را از
زبان کس دیگری می شنود ؟)
مرد بی وطن
کورت ونه گات
…